تمام غصهی ما بال و پر نداشتن است
ز رمــــز و راز پریدن ، خبر نداشتن است
در این قفس متولد شدیم و میمیریم
طبیعت قفس عمر ، در نداشتن است
چگونه داغ دلش خون نباشد از غم عشق
كه شرط داغ ندیدن ، جگر نداشتن است
طبیب حاذق بیمار زندگی ، مرگ است
علاج دردسر عمر ، سر نداشتن است
فقط نصیب شهیدان سرسپردهی توست
سعادتی كه سزای سپر نداشتن است *
* هادی حسنی